مادوناه با لباس سفید میآید. او میگوید: " امروز شما را دعوت میکنم که هر لحظه زندگی خود را مانند آخرین لحظات زمین بگذرانید. لحظهٔ حال بیقیمت است و یک بار گذشتن نمیتوان آنرا بازگرداند. شما نمی喻یدهاید از لحظهٔ به لحظهٔ بعدی وقتی پسر من خواهد آمد. پس چگونه غفلت کنیم لحظه حاضر را برای چیزهایی که میگذردند؟ در دل خودتان قلعه ای از عشق بسازید تا جاذبهها و تفرقههای آنرا نمی喻یدهاید. نعمت من همیشه با شما است. برکتم به شما باشد."